الحب والحیاة/ عشق وزندگی/
دموع الورد/اشک گل ها/ 
اسم تو قشنگ ترین قصه برای گفتنه

اسم تو قشنگ ترین قصه واسه شنفتنه

غنچه ی نجیب اسم تو روی باغ لبم

بهترین غنچه ی لذت برای شکفتنه

لحظه ی طلایی نوازش گیسوی تو

مثل ناز دست روی خواب چمن کشیدنه

داغی وسوسه ی گرفتن دستای تو

کوره ی بزرگ خورشید و توی خواب دیدنه

تو چی هستی ؟

تو چی هستی که تماشا کردنت

مثل پر به آسمون گشودنه

تو کی هستی ؟

تو کی هستی که تمام لحظه ها

بی تو بودن ، مثل با تو بودنه

زیر نور خیس بارون ، مخمل سبز چشات

جنگل جادویی در به دری های منه

گیسوی بلند تو ، که شعری از رهاییه

زنجیر سیاه موندن برای پای منه
==================================
در نو بهار عشق تو باورم کردی
با اولین پاییز تو پرپرم کردی
وقت شنیدن ها تو قصه پردازی
وقت پریدن ها تو بال پروازی

سر تا به پا ویرونم... مجنون تر از مجنونم ..... پشیمونم پریشونم تو کردی

دیدی چقدرآسونه آتیش زدن بر خونه......... پشیمونم پریشونم تو کردی

بسوزان کهنه دیروز رو
بنا کن تازه ها رو
محبت یشه کن بر هم بزن اندازه ها رو
نم اشکی بریز و خانه ی دل رو صفا ده
تو ای تکتاز من بگشا همه دروازه ها رو



هوا تاریکه توی غبار دلت خودمو رو خسته میبینم به خودم میگم
دیگه تموم شد اون دل دیگه تو رو قبول نداره .تکیه میدم به رگهایم
آه‌‌‌ دیگه این عشق سرد شده دیگر جریان ندارد دیگه اون به من اطمینان نداره
خیلی تنهام . شماره می گیرم صدا شیواست با اون حرف می زنم از قلبم میگم
بهش میگم به همه چی شک دارم به همه چی!
اما اون میگه نه! خیالت جهنم برای من ، میگم زمان لازم دارم خداحافظ
فریاد میزنه میگه صبر کن عارف ْدوست دارم ْ
تا صبح فکر میکنم به خودم میگم هیچ چرا با شیوا اینجوری کردم؟
ساعت ۹ بهش زنگ میزنم دادشش علیرضا گوشی رو بر میداره
بهش میگم با شیوا کار دارم میگه خوابه گوشی قطع میکونه.
با خودم میگم ببین با اینکه دل شیوا رو ناراحت کردم بازم اون دیشب راحت بوده
فکرشو مشغول نکرده!!؟
تو همین بین شیوا زنگ میزنه معلومه خواب بوده اخم میکنم شیوا تو ناراحت نشدی از من؟
میگه چرا باورم نشد ه هنوز ولی!! ولی چی شیوا؟؟؟
فقط به یه جواب همیشگی میگه
این روزای خوب بهاری حیفه خزونی بشه
حیفه تو بهار چشامون بارونی بشه
تو این روزا حیفه شعر عاشقونه رو نشنویم
ْ دوست دارم شیوا ْ
-----------------------------------------------------------------------
به تو مدیونم همیشه
مگه میشه بی تو باشم
از شبی که روبرومه
چطوری بی تو رها شم
به تو مدیونم همیشه
مثه شمع صبحه فردا
مثه موج سرد و تنها
به نگاه نازه دریا
به تو مدیونم همیشه
من خسته من بی رود
مثله خاک سرد و تشنه
به نوازشای بارون
به تو میرسم دوباره
زیره رگباره ستاره
وقت بارون نگاهت
رو حریر شب میباره
اگه پایانی نباشی
واسه بغض خستگی هام
چطوری برگردم از این
خنده های بی سرانجام
تو خدای عاشقایی
به تو مدیونم همیشه
وقتی اسمتو میارم
لحظه لحظه تازه می شه
به تو مدیونم همیشه
من خسته من بی رود
مثله خاک سرد و تشنه
به نوازشای بارون
به تو میرسم دوباره
زیره رگباره ستاره
وقت بارون نگاهت
رو حریر شب میباره
به تو میرسم دوباره
به او بگوييد دوستش دارم با صدايي آهسته
آهسته تر از صداي بال پروانه ها به او بگوييد دوستش دارم
با صدايي بلند بلند تر از صداي پرواز کبوتران عاشق به او بگوييد دوستش دارم
با هيچ صدايي چون فرياد دوستت دارم نياز به صداي بلند يا کوتاه ندارد فرياد دوستت دارم را ميتوان با تپش يک قلب به تمام جهانيان رساند
پس بگذار بدون هيچ شرمي بگويم دوستت دارم....
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 14:51 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 14:12 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 14:11 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 14:3 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
 

نزدیک میشم وقتی حواست نیست

اونقد که مرزی جز لباست نیست!

از پشتِ سر چشماتو میگیرم

بگو کی ام؟ وگرنه می میرم...

نزدیک میشم وقتی حواست نیست

اونقد که مرزی جز لباست نیست

از پشت سر چشماتو میگیرم

بگو کی ام که برگشتم !؟

بگو ! وگرنه می میرم

منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی

شاید واسه همینم هست که دستامو نمیشناسی

35.jpg

منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست

اون که با تموم دلتنگیش تولد ِ تو دعوت نیست! 

شاید از صورت ِخستم...از این لحن ِ غم آلودم

بفهمی من کی ام امشب! کجای زندگیت بودم!

نمیخواستم بدونی تو چرا به گریه افتادم...

اگر اصرار میکردم تو رو از دست میدادم ! . . .

منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی

شاید واسه همینم هست که دستامو نمیشناسی !!

منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست!

که با تمام ِ دلتنگیش! تولد ِ تو دعوت نیست!

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 13:32 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

چرا نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده است؟


نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند. لااقل من در اینترنت هر چه گشتم نه به فارسی و نه به انگلیسی در این زمینه چیزی ندیدم.
در نتیجه خودم می‌نویسمش تا هر کسی دنبال معنایش گشت، جوابش را اینجا پیدا کند.
در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود
د

خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.
به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.
عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر می‌کند.

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 13:30 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

به عشق پاک تو  سوگند می خورم  آری

که بی تو می گذرد لحظه ها به دشواری

چقدر خسته و بی روح و  زرد می گذرند

به پیش چشم  من  این  روزهای تکراری

ببین چگونه  زمین گیر  گشته ام  بی تو

ز بس می وزد   از   هر   طرف  گرفتاری

اسیر   تیره   شب  بی پناهی  و  دردم

بدون   تو   منم   و   این  کویر   بیزار ی

بیا   مرا   به    نسیم   تبسمی   دریاب

تویی  که  از  گل  و عطر بهار سرشاری

تمام  باغ  دلم  پر  شکوفه  خواهد  شد

اگر   که   سبز   نگاهت  مرا  کند  یاری

تو شاه بیت  غزلهای  ناب  من  هستی


ادامه مطلب
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 13:28 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 


منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته درین بغض درنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 


پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

 


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

 


نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 


ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 13:25 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

همیشه فاصله است بین انچه که باید باشد و انچه که هست ..پس همیشه دلیلی هست دلیلی بر انچه که نیست باید اموخت باید نه گفتن را اموخت نه گفتن به انچه که نباید باشد

این روزا گاهی دلم برای خودمم تنگ میشه واسه خودمی که همیشه هر موقع که باید نه میگفتم خفه شدم و گفتم عیبی نداره ساکت باش هیچی نگو اخه چرا؟

خوب بابا واسه اینکه دوسش داری واسه اینکه اگه بگی نه میزاره میره واسه اینکه یاد گرفتی که اگه میخوای کسی و داشته باشی همیشه باید یه کاری کنی که ناراحت نشه بس نیست این همه دلیل بچگانه؟؟

اره وقتی به این چیزا فکر میکنم مبینم که این روزا عجیب دلم هوای خودم و کرده هوای اینکه با جرات بگم نه دیگه نمیخوام... میگن همچنان باید دلخوش بود دلخوش به زخمهایمان ...زخمهای ماندگار

ولی با این همه بازم یادم میمونه که ؛ حرفی نزنم که به کسی بر بخورد ...کاری نکنم که کسی ناراحت شود....خطی ننویسم که آزار بده کسی رو ...یادم نره اگر کسی حرفی زد به دل نگیرم.... يادم باشد که روز روزگار خوش است ؛همه دل دلی دارند که نباید ازرده اش کنم و تنها دل من دل نيست

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 13:25 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

 

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

 

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

 

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم 

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

 

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

 

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

 

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

 

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

 

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد 

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

 

کاش درباور هر روزه مان 

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار 

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان  

 

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

 

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...

[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 13:23 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

 

موقع الصور الرومانسية

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 14:19 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

أحِنُّ إلَيْكِ

أحِنُّ إليكِ
فأنتِ الحَنانُ
وأنتِ الأمانُ
ووَاحةُ قلبي إذا ما تَعِبْ
أحِنُّ إليكِ حنينَ الصحاري
لِوجهِ الشتاءِ ،
وفَيضِ السُّحُبْ
أحِنُّ إليكِ حَنينَ الليالي
لضوءِ الشموسِ
لِضوءِ الشُّهُبْ
قَرأنا عنِ العشقِ كُتْبًا وكُتْبًا
وعِشقُكِ غيرُ الذي في الكُتُبْ
لأنَّكِ أجملُ عِشقٍ بِعُمري
إذا ما ابتَعدْنا
إذا نَقتَربْ
وعيناكِ
إنِّي أخافُ العُيونَ ـ ـ
شِباكٌ لقلبي بها تُنتَصَبْ
سِهامٌ تُطيحُ بقلبي وعَقلي
إذا ما أصابَتْ
إذا لَم تُصِبْ
فإنْ مِتُّ شَوقًا أموتُ شَهيدًا
وإنْ مِتُّ عِشقًا ..
فأنتِ السَّببْ





[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 13:31 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

أُحِبُّكِ

أُحبُّكِ ..
في زَمانِ الخوفِ والغُربةْ
أُحبُّكِ رَغمَ أحزاني
ورَغمَ ظُروفِنا الصعبةْ
وإنْ أصبحتُ لا أهلٌ ولا أحبابْ ...
أراكِ الأهلَ والأحبابَ والصحبةْ
أُحبُّكِ ..
في زَمانِ الخوفِ إيمانًا
بأنَّ الحبَّ يُنقِذُني
مِنَ الطوفانْ
أنا نُوحٌ
وأنتِ سَفينةُ العِشقِ
سَتحمِلُني على الشطآنْ
ومادُمتُ ..
سأرحلُ بينَ عينيكِ
خُذيني يا مُنَى عيني
لأيِّ مَكانْ
وضُمِّيني إلى صَدرِكْ
لأنَّ الخوفَ مَزَّقَني
لأنَّ زمانَنا هذا
يُهينُ كَرامةَ الإنسانْ
أُحبكِ ..
في زَمانِ الخوفِ يا عُمري
ولا أدري لِماذا يا مُنَى قَلبي
إذا ما الخوفُ حاصَرَني
لِصَدرِكِ دائمًا أجري
أُحِسُّ بأُلفةٍ نَحوَكْ
فكيفَ أُلامُ في حُبِّكْ
وقلبي صارَ مِن شَوقي
كَبُركانٍ مِن الإحساس
أُحِسُّ بِغُربةٍ بيني
وبينَ الناسْ
أجيءُ إليكِ مُشتاقًا
بأشواقٍ تَفوقُ الوَصفْ
وفي عينيكِ أحرِقُ كلَّ أقنِعَتي
وآخِرَ مُفرداتِ الزيفْ
ولا يَبقَى سِوى حُبِّكْ
جميلاً ساطِعًا .. عُمري
كَشمسِ الصيفْ
فكيفَ أخافُ مِن شيءٍ
وأنتِ الأمنُ لو يأتي
زَمانُ الخوفْ

[ دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390 ] [ 13:28 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
http://up.takfun.com/uploads/1331836807.jpg

http://up.takfun.com/uploads/1388034196.jpg

[ پنجشنبه دهم شهریور 1390 ] [ 9:5 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
 

براي ديدن ادامه عكسها و دانلود روي اين عكس كليك كنيد

   اجانی اعید واعیونک بعیده

                         عساک ابخیر وایامک سعید

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 21:37 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
        اياحزن ابتعدعنــــــــــي ودع جرحي يزل همـــــــــي

واني بك يا حزنـــــــــي غيــر العذاب لا اجنــــــــــــي

ايا حزن مالك منــــــــي؟ الاترى الذي بي يكفينـــــــــــي

تعبت من كثرة التمنــــي ولست انت بحائل عنــــــــــــي

ايا خزن لاتسئ ظنـــــي فأنت في غنــــى عنــــــــــــي

فلي من الالام مايبكــــي ولي من الجروح ما يدمـــــــي

الاياحزن اتعتقـــــــــــــد انـــنـــي منك اكتفيــــــــــــــت
                     الم يحن الاوان بعـــــــــد الم يحن زوالك يا حزنــــــــــي؟

.....
[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 21:9 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
 

خل السهر لعيون من حبـــــــــــــــــــــــ ـــــك <<<>>> وخـــل العيــون

 اللي لهــا عشــقي تبـــات

 

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 20:37 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]


أحبه بكل ماأملك من مشاعر .. وأحاسيس وحب

احبه ولم أقوى يوما ولن أقوى على نسيانه

_____________________

حين أكون عاشقا

أشعر أني ملك الزمان

أمتلك الأرض وما عليها

وأدخل الشمس على حصاني
____________________

أحبه عندما أراه يتأملني

أحبه اكثر عندما يحدق بعيناي

 واعشقه حد الجنون عندما اجده تائها بي
____________________

أحبه طفلا أدللـه

أحبه رجلا.. يدللني

احبه شيخا.. ارعاه ..

أحبه حيثما اكون دوما بمأمن في حماهـ
____________________

أحب وصاله.. لأنه يحييني
أحب رفقته .. لانها تمتعني
أحب هجره .. لانه يقتلني
أحب غيابه .. لأنه يثير شوقي
أحب اهدائاته .. لانها تجعلني أطرق بوابه الهيام لأعبرها معه
____________________

أحبه عندما يتحدث .. فحديثه يجذبني
أحبه عندما يلتزم الصمت .. فذوبان الحروف على شفتيه يثيرني
____________________

أن يحبني كما أنا ..

أن اكون انا هو .. وهو أنا ..

كلانا قلب واحد ..
____________________

أحبه حضنا دافئا يضمني .. وقلبا مرهفا يلمني ..
____________________

أحبه رقيقا بنظم شِعـرهـ

ساحرا في سرد نثرهـ
____________________

من اجمل السطور التي توقفت عندها كثيراً

فهى كلمات وعبرات جميله ورائعه

ومجهود عظيم ولك كل الشكر

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 20:26 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
 

عيد فطر سعيد ينعاد عليكم بالصحة والعافية

 واليمن والبركات


وكل عام وانتم بخير

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 17:28 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
 

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 16:48 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
 

ربما عجزت روحي ان تلقاكي


وعجزت عيني ان تراكي ولكن لم يعجز قلبي ان ينساكي.


اذا العين لم تراكي فالقلب لن ينساكي .


احبك موت.... لا تسأليني ما الدليل


ارايت رصاصه تسأل القتيل .


ربما يبيع الانسان شيئا قد شراه


لكن لا يبيع قلباً قد هواه .


لا تسأليني عن الندى فلن يكون ارق من صوتك


ولا تسأليني عن وطني فقد اقمته بين يديك


ولا تسألني عن اسمي فقد نسيته عندما احببتك.


كنت انوي ان احفر اسمك على قلبي


ولكنني خشيت ان تزعجك دقات قلبي.


أن يأست يوما من حبك وفكرت في الانتحار

 
فلن اشنق نفسي او اطلق على نفسي النار ولن القي نفسي من ناطحة


سحاب لاني اعرف وباختصار ان عينيكي اسرع وسيله للانتحار.


لا ثقه لدي الا عينيكي فعيناكي ارض لا تخون


فدعيني انظر اليهما دعيني اعر من اكون.


لماذا لماذا طريقنا طويل مليء بالاشواك


لماذا بين يدي ويديك سرب من الاسلاك


لماذا حين اكون انا هنا تكوني انتي هناك.


لو كان لي قلبان لعشت بواحد وابقيت قلبا في


هواك يتعذب.


انا احبك حاولي ان تساعديني


فإن من بدأ المآسي ينهيها


وإن من فتح الابواب يغلقها


وإن من اشعل النيران يطفيها

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 16:46 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
 

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 16:44 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
love

   

      عیدکم مبارک

             ایامکم سعیده

  کل عام وانتم ابالف خیر

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 14:29 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

 الحقیقه

اطلعت کلک دغش و اعرفتک  اشبیک

و کشفتهه الحقیقه امرور الایام

و چنت بالع النخله ابشوکهه اویاک

و الک چم دگه خایب بالگلب ضام

و چنت غالی و لا فد یوم رخصیت

تالیهه ابرخیص ابسوگک انسام

اعرفت ساسک رمل و ادریتک اتمیل

لچن گلت الیحب متغیره الاوهام

و طلع گلبک فحم بس ابیض اثیاب

کشفیت الحقیقه و اشفتک اصخام

******

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 1:45 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

سگیتک مای:

سگیتک مای من عینی

گلت بلکه الدمع یرویک

و طعمتک من لحم زندی

وگلت هلبت یغزّر بیک

و رسمیتک عله اوراق الشجر

 و احمد بیک

و اکتبلک غزل عشاگ

لنجوم السمه ایودیک

و غازلتک مثل جاهل

و من تنام الولی اعلیک

و غادرت ابحیاتی و طوعیت الروح

و حضرت ابکل وجودی و ابشوگ افدیک

و علت اعله النفس مرات

و عملت اشماردت یرضیک

و اموتن من تروح ابعید

و افزّن من یمر طاریک

تالیهه اترکتنی و رحت عنی ابعید

یمن مثلی الوکت یبلیک

و لا چنّک حبیب الروح

 و لا ذاک التعب یعنیک

چا هاذی جزات الطیب

و الیوفیک

ما یکفیک

کل هاذه العملته اویای

ما یکفیک

بایعنی و شریتک سمر ما ینقاس

عجیبه اتبع من شاریک

اخاف ادعی علیک و حوبتی اتضرّک

و ادعلیک و اگولن ربک ایخلیک

و انسّی العین رسمک گلت بلکی انساک

لو طبّگ جفنهه انوب تحلم بیک

و من شفت التعب ویاک ما غزّر

 ردت من الگلب امحیک

و لگیتک بالگلب منحوت 

 و حاولت اشکثر بس ما گدرت اجزیک

 

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 1:43 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

 

ارحم ارحم

ابیقضه لو نایم حبیبی ، طیفک امعاشر خیالی

اشما ردت انساک یشگر، ذکرک ایدور اعله بالی

رخّصت عمری  اعله مودک ،و اشتریتک سعر غالی

حقرت نفسی و هویتک و ساهرت سود اللیالی

صم رمل لمّیت بیدی و رجع منک چفّی خالی

انت اغله الناس عندی و ابد غیرک ما حلا لی

اتسلّحت و اگصدت حبک لو اموتن ما ابالی

انه ما غیّرنی بُعدک،شنهو تبعد،شنو اگبالی

و ابد ما ریدن یغیّر شرجی اطباعک شمالی

ثابت ابحبک حبیبی و بقه ثابت کل جبالی

بس بقیت چلمه ارد اگلک،اهیه اول و اهیه تالی

ارحم ارحم حته لو من صخر گلبک ،خل یرج مره اعله حالی

******

ای یا گلبی:

دمعه و تتمرجح برموشی

طاحت و شمّت عطر الورگه

******

صارت نایل غناه گلبی

و صارت شمعه و ضوّت دربی

و صارت خمره ابکاسی و شربی

ای یا گلبی ، ای یا گلبی

******

دمعه و تتمرجح برموشی

طاحت شمّت خد الورگه

******

صارت مرهم یشفی اجروحی

و صارت همی و ظیمی و نوحی

و صارت ورگه و سکنت دوحی

ای یا روحی، ای یا روحی

******

ت دمعه و تتمرجح برموشی

طاحت شمّت خد الورگه

******

وصارت تعبیراحلامی

و صارت ذکری ابکل ایامی

و صارت یقضی و بین احلامی

ای یحلامی ای یحلامی

******

دمعه و تتمرجح برموشی

طاحت شمت عطر الورگه

*****

صارت قلمی حبر اشعاری

و صارت همی و جرحی و ناری

و صارت صدره اتبوح اسراری

ای یا ناری ای یا ناری

******

دمعه و تتمرجح برموشی

طاحت باست خد الورگه

******

رسمت صوره اتمثّل حبی

و صارت اول جرح ابگلبی

بس ما راوت ظیمی و شعبی

ای یا گلبی ای یا گلبی

******

 

[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 1:38 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]

والـلـه ما يسوى أعـيـش الـدنيـا دونـك

به خدا سوگند که من نمي توانم بدون تو در اين دنيا زندگي کنم

لا ولا تسـوى حيـاتي بهـالـوجود

و وجود من نيز در اين دنيا بدون تو هيچ ارزشي ندارد

دامك إنت الـلي رحـلـت وكـيف

و تا زمانيکه تو هجرت کرده اي من چگونه

باصبر على الـبعاد وكـيف بـنـثـر ها لـورود

چگونه مي توانم اين دوري تو را تحمل کنم و چگونه اين گلها را بدون تو پرپر کنم

ما وعـدت إنـك تـقـا سمـني المحبـة

مگر اين تو نبودي که با من پيمان بستي که در مهرباني با من سهيم باشي

وتـبـقى لي حب ولـدروبي دلـيـل

و عشق من باقي بماني و بهانه اي براي راه زندگي من باشي

بس حسـافة الـبعـد كان أقـرب وأرحم

وليکن افسوس که جدايي براي تو آسان تر و دلپذيرتر بود

حسبي الله وحده ونعم الوكيل

روح أنا راضي بغـيـابك يا حياتي

وجود من به اين دوري قانع مي باشد اي هستي من

هـذي قسمة لي وهـذي لي نصيب

اين سهم من از روزگار و تقدير من مي باشد

كنت شمعة تطـوي وتشـرق حياتي

تو همچون شمعي بودي که باعث طلوع عشق در زندگيم گشتي

إنطـفـيـت ورحت في وقت المغـيـب

وليکن خاموش شدي و به دوردستها سفر کردي


[ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 1:15 ] [ الحب والحیاه(لیال) ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

اهلا وسهلا /خوش آمدید/

×××××نظر یادتون نره×××××